كه علماي اوليهٴ اسلامي ظاهراً از ميزان معارفي كه از شرق و غرب به سويشان سرازير ميشد دچار حيرت شدند و به نظر نميرسد كه به يكباره متوجه رجحان فوقالعادهٴ منبع غربي شده باشند. البته، چگونه ممكن بود اين را درك كنند؟ چون در آغاز، معارف يوناني، پس از آن كه از صافي ذهن بيزانسيان و سريانيان گذشته بود، به صورتي بسيار ناخالص به آنان ميرسيد.
اختلاط عظيم نژادي و فرهنگي اسلام، حتي در آن روزهاي نخستين، منظرهٴ بسيار غريبي است. براي گرد آوردن اين عناصر متفرق، رشتهٴ دين بايد تا چه حد نيرومند باشد! دربار عباسي در اصل كاملاً زير نفوذ خارجيان قرار داشت، نفوذ ايراني، يهودي و نسطوري. نفوذ ايراني بسي بيشتر بود؛ ميتوان گفت ايرانيان بر فاتحان خويش غلبه كردند، همچنان كه يونانيان بر روميان مستولي شدند. نتيجه در هر دو مورد بهطور عجيبي يكسان بود. ايرانيان عشق عميقتر به زيبايي، شهرنشيني، كنجكاوي فكري، و علاقهٴ فراوان به مباحثه را در دارالخلافه ترويج كردند. اين شرايط براي پيشرفت علم مساعد بود، ولي بدبختانه آزادي فكر اغلب اباحه و زوال اخلاقيات را به دنبال دارد. عجبي نيست اگر عربهاي اصيل به مهمانان ايراني خود به ديدهٴ تحقير مينگريستند، همچنان كه روميان باستان، يونانيان را تحقير ميكردند.
موضوع اين است كه براي ملتي كه به درستي مصونيت پيدا نكرده باشد هر تمدني حكم زهر را دارد؛ ولو اين كه كاملاً خالص (و برخلاف آنچه هميشه ديده ميشود) فاقد عناصر پليد باشد، باز داراي همان اثر است. قدرت و فضيلت عرب با تقليد كردن از شهرنشيني ايراني تدريجاً تباه شد.
برگرديم بر سر علماي مسلمان: اصمعي، قاضي ابويوسف، مالك بن انس، ابن اسحاق، هشام بن محمد و خليل بن احمد عربهاي واقعي بودند، ولي همهٴ آنان مورخ و فقيه بودند، نه دانشمند. آنان كه بتوان حقاً دانشمندشان خواند يا ايراني بودند، يا يهودي، يا مسيحي. ابراهيم فزاري و پسرش محمد، يعقوب بن طارق، نوبخت و پسرش فضل، ابن مقفع و سيبويه ايراني بودند. ماشأالله از يهوديان مصر بود و ابو عبيده از يهوديان ايران. البطريق هم احتمالاً يك مسيحي ايراني بود. خاندان متنفذ بختيشوع نسطوري بودند. جابر بن حيان يا صابي بود يا مزدايي. اختلاط زبان كمتر از اين حيرتآور نبود. با اطمينان به اين كه همهٴ آنان عربي ميدانستند، برخي هم به فارسي، سرياني، سانسكريت، عبري يا يوناني مينوشتند و حرف ميزدند. تكرار ميكنم كه اختلاط بسي بيش از اسكندريه بود، كه در آنجا اكثر نخبگان از زبان مادري خويش استفاده ميكردند. در عراق نخبهٴ متفكران ناگزير به استفاده از زبان بيگانه بودند و تدريجاً آن را براي بيان افكار جديد آماده ساختند. در چنين اوضاعي جاي شگفتي نيست كه نخستين دستور زبان عربي به وسيلهٴ يك ايراني تأليف شد. اشارهاي كه در فصل نهم (بند 12) راجع به دستور زبان هلنيستي كردهام، دراينجا در مورد عربي بايد تكرار شود: تغيير ناشي از احتياج است.